۱۴۰۴ آذر ۲۶, چهارشنبه

فقر در ایران

‏«هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاستکه ما به زندگی نشستیم‎!‌‏»‏ قربان عباسی ✍️فقر در ایران صرفاً یک وضعیت اقتصادی نیست؛ یک تجربه‌ی زیسته‌ی فرساینده است که آرام و بی‌صدا روان انسان را می‌ساید. ‏فقر، پیش از آنکه سفره را خالی کند، افق را تنگ می‌کند. فرد فقیر فقط نان کم ندارد؛ امید کم دارد، امنیت روانی ندارد، و مهم‌تر ‏از همه، احساس «دیده‌شدن» را از دست می‌دهد. این حذف تدریجی از جهان اجتماعی، نخستین زخم روانی فقر است‎.‎ در جامعه‌ای که بقا به دغدغه‌ی روزمره بدل می‌شود، ذهن دیگر مجالی برای آینده ندارد. فقر، انسان را در اکنونی خفه‌کننده ‏زندانی می‌کند؛ اکنونی که در آن هر تصمیم، نه انتخاب، بلکه واکنش است. واکنش به اجاره‌ای که عقب افتاده، قبضی که ‏پرداخت نشده، یا نگاهی که تحقیر را پنهان نمی‌کند. این وضعیت، اضطرابی مزمن می‌سازد؛ اضطرابی که نه فریاد می‌زند و نه ‏فروکش می‌کند، بلکه مانند نویزی دائمی در پس‌زمینه‌ی ذهن باقی می‌ماند‎.‎ تأثیر فقر بر روان مردم ایران، به‌ویژه از آن‌رو ویرانگر است که با احساس بی‌عدالتی گره خورده. فقرِ همراه با بی‌عدالتی، فقط رنج ‏نیست؛ توهین است. وقتی فرد می‌بیند تلاشش بی‌ثمر است و قواعد بازی نابرابرند، احساس بی‌قدرتی به خشم فروخورده بدل ‏می‌شود. این خشم، چون امکان بروز سالم ندارد، به درون برمی‌گردد به خود ویرانگری فردی و جمعی : افسردگی، خودسرزنشی، ‏فرسودگی روانی‎.‎ فقر همچنین روابط انسانی را تخریب می‌کند. شرم، زبان مشترک فقراست. شرمی که مانع درخواست کمک می‌شود، فاصله ‏می‌سازد، و فرد را به سوی انزوا هل می‌دهد. در بسیاری از خانواده‌ها، فقر به سکوت بدل شده؛ سکوتی سنگین که میان والدین و ‏فرزندان، میان زن و شوهر، دیوار می‌کشد. کودکی که فقر را تجربه می‌کند، زودتر از سنش بزرگ می‌شود، اما نه با بلوغ، بلکه با ‏اضطراب. این کودکان، جهان را جای امنی نمی‌بینند؛ جهان برایشان تهدید است، نه امکان‎.‎ در سطح جمعی، فقر اعتماد اجتماعی و سرمایه اجتماعی را که زیربنای توسعه هر جامعه ای است می‌فرساید. وقتی بقا و منابع بقا ‏کمیاب می‌شود، همدلی نیز تحلیل می‌رود. افراد به‌تدریج یاد می‌گیرند که فقط به خود فکر کنند، نه از سر خودخواهی، بلکه از سر ‏ترس. این ترس جمعی، جامعه‌ای عصبی می‌سازد: پرخاشگر، بی‌حوصله، و مستعد انفجارهای عاطفی. فقر، سلامت روان را به ‏مسئله‌ای لوکس بدل می‌کند؛ چیزی که فقط وقتی همه‌چیز دیگر حل شده باشد، به آن فکر می‌شود‎.‎ اما شاید ویرانگرترین اثر فقر، تخریب تصویر فرد از خودش باشد. فقر به انسان می‌گوید: «کافی نیستی». به زبان خودمانی می گوید «تو عرضه نداری»..این پیام، اگر مدام تکرار ‏شود، به باور بدل می‌شود. فرد نه‌تنها از جامعه، بلکه از خود نیز فاصله می‌گیرد. احساس بی‌ارزشی، بی‌معنایی، و پوچی، پیامدهای ‏مستقیم این فرایندند. در چنین شرایطی، حتی شادی‌های کوچک نیز گناه‌آلود به نظر می‌رسند‎.‎ فقر در ایران امروز، یک زخم فردی نیست؛ یک آسیب روانی جمعی است. زخمی که اگر دیده نشود، اگر فقط با عدد و نمودار ‏سنجیده شود، عمیق‌تر می‌شود. روان فرسوده‌ی یک جامعه، دیر یا زود خود را نشان می‌دهد: در خشونت، در افسردگی فراگیر، در ‏بی‌اعتمادی، و در از دست رفتن رؤیاها. فقر، فقط نداشتن نیست؛ آرام‌آرام، «نتوانستنِ انسان بودن» است‎.‎ اوکتاویو پاز در نامه ای به دوست خود می نویسد که هر فرد درجامعه ستونی است که سقف جامعه بر آنها استوار است. و اینک در ‏زیر سقف جامعه ایران هفتاد درصد این ستون ها یا فرسوده شده اند یا ترک خورده اند و یا به کل فروریخته اند. طولی نخواهد ‏کشید که این سقف برسر همه ما آوارخواهد شد و ما خواهیم بود و بنایی ویران به نام ایران. ما خواهیم بود و میلیون ها فریاد و غریو ‏و ناله زیر این آوار.‏ واژه فقیر به فردی دلالت می کند که ستون فقرات اش شکسته باشد. فردی که به جای راه رفتن می خزد.این جامعه ای است که ‏جاهلان و ظالمان با جهل و ظلم خود برای ما به ارمغان آورده اند. ‏ جامعه ای با ‏ ده میلیون معتاد هشت میلیون الکلی ده میلیون بی سواد مطلق با بیست میلیون افسرده و مبتلا به انواع اختلالات روانی با پنج میلیون دیابتی دو میلیون مبتلا به انواع سرطان نه میلیون فقیر مطلق که ناتوان از تهیه یک وعده غذا در روزهستند و دریافتی کالری روزانه شان به مراتب کمتر از کالری دریافتی ‏زندانیان آشویتس و اردوگاه های مرگ هیتلر است شانزده میلیون حاشیه نشین و بد مسکن سه میلیون کودک از تحصیل بازمانده با صدها هزار تن فروش و روسپی که اینک به خاطر فقر فراگیر سن فاحشگی به ده سال رسیده است.‏ آری ‏«هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که ما به زندگی نشستیم‎!‌‏»‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر