۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه
۱۸۹-«معلم اول» منطقه، در اختیار اداره قرار داده شد.!!»
در سوم خرداد ۷۶ آموزش و پرورش منطقه ۴ به من ابلاغ کرد تا در اسرع وقت برای طرح سوالات امتحان «منطقه ای» درس « تاریخ ادبیات» به اداره بروم. در آنجا با همکار دیگری که او هم به همین دلیل دعوت شده بود، سوالاتی برای امتحان دانشآموزان کلاس های سوم رشته ی ادبیات و علوم انسانی در سطح منطقه ۴، طرح کردیم. این امتحان دو سه روز بعد برگزار شد. من پس از تصحیح اوراق دانش آموزانم متوجه شدم که از ۱۲۸ نفر دانش آموز, ۷ نفر در این درس تجدید شدند. این هفت نفر هم نمراتی بین ۷ و ۸ داشتند. چند روز بعد همکاران به من گفتند:« دیروز که شما مراقبت نداشتید از طرف اداره بازرسانی جهت بررسی اوراق امتحانی تصحیح شده سوم انسانی به دبیرستان ما آمده بودند و پس از بررسی، به خاطر دقت نظری که در تصحیح اوراق داشتید کتبا خواهان تشویق شما شدند.»!! البته مدیر دبیرستان یک کلمه از این موضوع به من نگفت.!!
با پایان سال تحصیلی ۷۶-۷۵ مدیر دبیرستان من را در اختیار اداره قرار داد.!! وقتی جهت تعیین مدرسه ی جدید نزد مسئول مقطع دبیرستان آقای «روزی طلب» رفتم، به من گفت: « تبریک می گویم دانش آموزان سوم انسانی دبیرستان شما به لحاظ قبولی در سطح منطقه، اول شده است.»!! من با تعجب گفتم:« این اولین بار است که چنین مطلبی را می شنوم. مدیر من، نه از جریان بازرسی اوراق دانش آموزانم و تقاضای تشویق توسط بازرسان حرفی به من زده و نه اصلا از اول شدن دبیرستان به خاطر قبولی دانش آموزان من، بلکه مرا با این راندمان کاری عالی در اختیار اداره قرار داده است.» آقای « روزی طلب» از شدت تعجب در جای خود میخکوب شد و گفت:« واقعاً »؟! و ادامه داد:« من الان به او زنگ می زنم و… » نگذاشتم جمله اش پایان یابد و گفتم:« کار من معلمی و خدمت به فرزندان کشور است. کاری که دانش آن را در مراکز تربیت معلم, دانشسرا و دانشگاه کسب کرده ام و در هر مدرسه ای که باشم با همین دانش و روش، کار خواهم کرد. تنها کاری که بلد نیستم و دوست ندارم انجام دهم، چاپلوسی و تملق است.»
آقای روزی طلب مرد جوانی بود. سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:« عجب، چی بگم.؟! از یک طرف از «مقام معلم» حرف می زنند و از طرف دیگر قدرت مدیران را با دادن اختیاراتی افزایش می دهند که بعضی از آنها ظرفیتش را ندارند.» من از او خواستم مرا به جایی بفرستد که مدیرش « انسان » باشد. دوری یا نزدیکی به محل سکونتم فعلا مهم نیست.!!
چند روز بعد ابلاغ یک هنرستان در چهارراه قنات را به من داد. ساختمان این هنرستان چند طبقه و تقریباً نوساز بود. دانش آموزان بسیاری در چندین رشته ی «کاردانش» این هنرستان تحصیل می کردند. مدیر هنرستان با احترام از من استقبال کرد و به من خوش آمد گفت.
خانه ای که محمد و دوستانش از چند سال پیش در منطقه ی یک می ساختند یک سالی بود که حاضر شده بود و برادر محمد گفته بود شما به آنجا نقل مکان کنید و آپارتمان خود را به من بدهید. من راضی نبودم و به محمد می گفتم:« بهتر است در منطقه ی تهرانسر یک خانه ی ویلایی بخریم تا در آینده بتوانیم با وام بانکی آن را به چند طبقه تبدیل کنیم و آینده ی بچه ها تامین شود.» محمد «آسم کودکان» پسر کوچکم را مطرح می کرد و می گفت:« هوای منطقه ی یک، تمیزاست و برای او بهتر است.» در حالی که تهرانسر در منطقه جدیدی غیر از مناطق ۱۹ گانه ی تهران واقع بود و از تمیزی هوایش تعریف می کردند.
سرانجام در تابستان ۷۶ به همین آپارتمان صد متری در منطقه ی یک نقل مکان کردیم. سه اتاق خواب، یک هال متوسط با آشپزخانه، سرویس بهداشتی، حمام و یک بالکن داشت و در طبقه ی همکف بود. قیمت آپارتمان ما ۱۷/۵ میلیون و قیمت آپارتمان صدمتری را ۱۷ میلیون تومان قیمتگذاری کردند.!!
خاطرات من تنها شرح زندگی یک معلم نیست. نوعی شهادت اجتماعی و اخلاقی است درباره ی این که استبداد بزرگ، اغلب از سکوت در برابر استبدادهای کوچک آغاز می شود. وقتی مدیری در یک مدرسه، اداره یا هر محیط کوچکی بدون پاسخگویی قدرت می یابد و دیگزان برای حفظ موقعیت خود سکوت می کنند، آن رفتار کم کم به فرهنگی عمومی تبدیل می شود و دیکتاتوری به وجود می آید. در مقابل ایستادگی محترمانه و اخلاقی افرادی مثل من حتی اگر هزینه داشته باشد، به دیگران یادآوری می کند که « کرامت انسانی» را نباید فدای ترس یا منفعت فردی کرد.
https://t.me/Khaterate_khanom_moalem
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر