۱۴۰۵ مهر ۵, یکشنبه
خاطرات خانم معلم شماره ۲۰۹- وقتی مدرسه آینه جامعه بود
۲۰۹ـ« آن روزها؛ وقتی مدرسه آینه ی جامعه بود.»
۱۵ دی ماه ۷۷ دکتر جمشید پرتوی متخصص بیماری های قلبی و پزشک احمد خمینی در منزل خود در همسایگی منزل رئیس جمهور در منطقه ی جماران تهران به قتل رسید.! دکتر فلاح یزدی پزشک آیت الله منتظری هم در زمستان ۷۷ به قتل رسید.!
بعد از امتحانات دی ماه ۷۷ و اعلام نتایج، در زنگ های تفریح برخی اولیا به دبیرستان می آمدند تا با دبیر فرزندشان صحبت کنند و احیانا برای بهتر شدن وضع تحصیلی فرزندشان راهنمایی بخواهند. همسر عمادالدین باقی تحلیلگر سیاسی ـ اجتماعی هم مادر یکی از شاگردان من بود و مثل سایر مادران، با ادب و احترام بسیار با من رو به رو شد.
اما در یکی از روزهای بهمن ماه ۷۷ ، پس از پایان زنگ تفریح مثل سایر همکاران از جای خود برخاستم تا به کلاس درس بروم. به درب دفتر دبیرستان که رسیدم، خانم مدیر همراه یک خانم چادری جلوی من ظاهر شد و به من گفت:« این خانم مادر شاگرد شما است و می خواهد درباره ی دخترش با شما صحبت کند». تعجب کردم. زیرا معمولاً اگر اولیای دانش آموزان قصد صحبت با دبیر یا دبیران فرزندشان را داشتند قبل از زنگ تفریح در دفتر دبیرستان حاضر می شدند و ناظم مدرسه آنها را به دبیران مورد نظر معرفی می کرد و او پس از چند دقیقه صحبت با هر یک از دبیران می رفت. اما آوردن این خانم توسط خانم مدیر آن هم در زمانی که زنگ تفریح تمام شده و من هم چون سایر همکاران راهی کلاس درس بودم، برایم عجیب می نمود. خانم مدیر من را با نشان دادن دست به داخل دفتر دبیرستان هدایت کرد. من به احترام او به دفتر برگشتم. جز من دیگر دبیری در دفتر نبود. خانم مدیر بلافاصله دفتر را ترک کرد و درب دفتر را هم بست. آن خانم بدون این که با من سلام و علیکی کند با لحن تندی مرا مورد خطاب خود قرار داد. من بلافاصله به یاد مدرسه راهنمایی شهید چمران شهر اهواز در ایام جنگ افتادم.
مدیر مدرسه مادر یکی از شاگردان را تحریک کرده بود تا با من گلاویز شود و در زنگ تفریح عمدا ما را به اتاق کوچکی در زیر راه پله هدایت کرد. جایی که صدایی به گوش دیگران نرسد.! ولی من پس از شنیدن سخنان تند آن مادر، پاسخ هایی به او دادم که نه تنها قانع شد، بلکه من را در آغوش کشید و بابت آن حرف ها خیلی عذرخواهی کرد.
به همین دلیل من بلافاصله پس از شنیدن اولین جملات این خانم متوجه سناریویی که خانم مدیر برای من در نظر گرفته بود شدم و به او گفتم:« خانم عزیز من در برابر سی چهل دانش آموزی که الان در کلاس منتظر من هستند، مسئولم. بنابراین خواهش می کنم فردا قبل از زنگ تفریح اول یا دوم تشریف بیاورید، و بلافاصله از دفتر دبیرستان خارج شدم و به کلاس رفتم.
روزنامه دیواری های شاگردانم و برنامه مشاعره فضای بحث و گفتگو را بین دانش آموزان دبیرستان رواج داده بود. چیزی که مدیر رانتی ـ پرورشی را به وحشت انداخته بود. در این میان برخی از همکاران هم «تملق و چاپلوسی» مدیر را پیش گرفته و سبب شده بودند که او از سایرین هم انتظار همان رفتار را داشته باشد و در برابر آنان جبهه می گرفت.!!
۱۱ بهمن ۷۷ احمد آذری قمی در حصر خانگی درگذشت. او همان کسی بود که در اوایل پیروزی انقلاب دادستان انقلاب تهران بود و در انتخاب علی خامنه ای به رهبری دست داشت ولی بعد پشیمان شد و گفت شرط رهبری مرجع بودن است، که خامنه ای فاقد آن است و از ملت ایران عذرخواهی کرد و به همین دلیل محکوم به حصر شد.
زمستان ۷۷ برای من فقط مجموعهای از خبرهای تلخ، قتل ها، حصر ها و اتفاقات سیاسی نبود؛ در گوشه ای از همان روزها، در یک دفتر مدرسه و بیان جمله ای تند، تصویری کوچک از همان مناسبات بزرگ تر جامعه را دیدم؛ جایی که تملق، قدرت و سکوت می توانستند روابط انسانی را تحت تأثیر قرار دهند.
https://t.me/Khaterate_khanom_moalem
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر