۱۴۰۵ شهریور ۵, پنجشنبه
مدرسه ای رنگ ادبیلت گرفت
۲۰۳ـ« مدرسهای که رنگ ادبیات گرفت»
اول ماه مهر ۱۳۷۷ روز چهارشنبه بود. ابتدا پسر کوچکم را به مهد کودک آموزش و پرورش سپردم و بعد راهی دبیرستان دخترانه « فضیلت» در منطقه یک شدم. دو پسر دیگرم را تا مسیر اصلی رساندم و قرار بود بقیه مسیر را خودشان طی کنند. این دبیرستان فقط دو رشته ی تحصیلی علوم تجربی و ریاضی را داشت. ساختمان، دو طبقه و حیاط آن بزرگ بود. روز اول مهر به معرفی همکاران توسط خانم مدیر و معرفی خود و شیوه کارم به دانش آموزان و حضور و غیاب آنان سپری شد. روز دوم مهر طبق تقویم آن سال، به مناسبت شهادت حضرت فاطمه تعطیل بود. برخی از دانش آموزان کلاس با حالتی شیطنت آمیز می گفتند:« آخ جون، سال تحصیلی با تعطیلی شروع شد. فردا و پس فردا تعطیلیم.»!
البته دیدن شادی دانش آموزان از تعطیلی مدرسه برای من تعجبی نداشت. من هم در دوران تحصیل خود از تعطیلی مدرسه خوشحال می شدم و هم به عنوان معلم این شادی را بارها در چهره دانش آموزانم دیده بودم و از دیدن شادی آنها شاد می شدم!
به جز من سه دبیر دیگر ادبیات در این دبیرستان بودند. من بر طبق برنامه ی تدریس خود در ماه اول امتحاناتی جهت شناخت پایه علمی دانش آموزان به عمل آوردم و بعد که دیدم نتایج امتحانات و معدل سال قبل آنان برایم قابل قبول است آنها را گروه بندی درسی نکردم ولی برای کارهای تحقیقاتی، نوشتن هفته نامه، ماهنامه دیواری و مشاعره گروه بندی کردم. تزئین کلاس را هم به آنها سفارش نمودم. خوشبختانه دانش آموزان از این برنامه ها به خوبی استقبال کردند و در ماه مهر هم خیلی زود فضای کلاس ها سرسبز و ادبی شد و هم هفته نامه ها بر دیوار راهروهای دبیرستان ظاهر شدند و دانش آموزان سایر کلاس ها هم در زنگ تفریح مشغول خواندن مطالب آنها شدند.
یک روز وقتی وارد دفتر دبیرستان شدم نگاهم به سه همکار ادبیاتی در انتهای اتاق افتاد که روی صندلی و نزدیک هم نشسته بودند. در فاصله ی زمانی که کیف سامسونت خود را که معمولا حاوی کتاب و اوراق امتحانی بود بر روی میز گذاشتم، شنیدم که آنها از مدیر بدگویی می کردند. من به آنها سلام و صبح بخیر گفتم. در همین لحظات خانم مدیر وارد دفتر دبیرستان شد. هرسه ی آنها از جای خود بلند شدند و پس از سلام و علیک گرم با خانم مدیر شروع به تعریف از مانتو و روسری او نمودند.!! من با دیدن این صحنه ها به یاد دبیرستان پروین اعتصامی در منطقه ۴ افتادم و ناراحت شدم.
زنگ تفریح اول وقتی به دفتر دبیرستان وارد شدم همین همکاران را باز درانتهای اتاق و روی صندلی نزدیک هم نشسته دیدم. آنها با دیدن من سر خود را بهم نزدیک کردند و آهسته چیزی گفتند و بعد از من خواستند تا نزد آنها بروم. یکی از آنها پرسید:« شما ازدواج کردید»؟ گفتم:« بله » دیگری پرسید:« بچه هم دارید»؟ گفتم:« بله» نفر سوم پرسید:« چندتا»؟ گفتم:« سه تا» و پرسیدم:« چطور، مگر چیزی شده»؟ آنها با تعجب نگاهی بهم کردند و یکی از آنها گفت:« ما فکر کردیم شما مجرد هستید که این همه وقت برای این همه برنامه ای که با دانش آموزانتان گذاشته اید دارید. شما توقع دانش آموزان ما را هم بالا برده اید. آنها از ما هم می خواهند تا همین برنامه های شما را برای آنها بگذاریم.»
آن روز با شنیدن این حرف ها، لبخندی زدم و با خود اندیشیدم که میان کسی که به عشق خدمت به فرزندان وطنش به دانشسرای راهنمایی تحصیلی و بعد به دانشگاه تربیت معلم رفته با کسی که با رابطه یا به صرف داشتن شغل وارد کار معلمی شده تفاوت از زمین تا آسمان است. من نمی خواستم دانش آموزان فقط درس های ادبیات را حفظ کنند؛ می خواستم مدرسه جایی برای اندیشیدن، خلاقیت، گفت و گو و کشف استعداد هایشان باشد. شاید همین نگاه بی آن که بدانم، آغاز روزهایی شد که خاطرات شیرین و ماندگاری برای من و شاگردانم رقم زد.
https://t.me/Khaterate_khanom_moalem
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر