۱۴۰۵ تیر ۴, پنجشنبه
۱۹۳ـ « پاییز ۷۶؛ از تلخی سیاست تا شیرینی فوتبال»
۲۸ آبان ۷۶ حصر احمد آذری قمی در اعتراض به صلاحیت علی خامنه ای برای مرجعیت ـ
او نماینده دور اول و دوم مجلس شورای اسلامی، عضو شورای خبرگان رهبری، عضو شورای بازنگری قانون اساسی و از موسسان جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و روزنامه رسالت بود. آذری قمی در به رهبری رساندن علی خامنه ای نقش داشت ولی در آبان ۷۶ از بابت انتخاب خامنه ای ابراز پشیمانی نمود و تاکید کرد که از بابت« اشتباه خود و به اشتباه انداختن دیگر خبرگان» در مورد اجتهاد علی خامنه ای « از خدا و ملت ایران پوزش می طلبد».
آذری قمی در ۵ آبان ۷۶ نامه ای به محمد خاتمی رئیس جمهور وقت نوشت که بازتاب وسیعی در کشور داشت. نتیجه ی این کار، تعطیل درس او در حوزه، حمله لباس شخصی های حکومتی به دفترش و سرانجام حصر خانگی او در ۲۸ آبان ۷۶ شد که تا مرگ او ادامه یافت.!!
۸ آذر ۷۶ در کلاس درس شاهد شور و شوق دانش آموزان بودم. علت را جویا شدم. آنها گفتند :« خانم امروز قرار است تیم ملی فوتبال ایران با تیم ملی استرالیا مسابقه دهد.» این خبر را از همسر و پسرانم نیز شنیده بودم. پسرم می گفت:« کاش امروز تعطیل بود و ما با خیال آسوده در خانه بازی را از تلویزیون تماشا می کردیم.» ساعت ۲ بعد از ظهر هنرستان تعطیل شد. من به سوی مهد کودک راندم. پسر کوچکم را تحویل گرفتم و به سمت دبیرستان پسر بزرگم رفتم. نرسیده به چهارراه پاسداران سرعت ماشین ها کم و نزدیک به هم شده بود. جوانان بسیاری را در کف خیابان دیدم که با زدن شیپور و پخش کردن نقل و شیرینی ابراز خوشحالی می کردند. سه چهار جوان هم که جعبه دستمال کاغذی در دست داشتند و روی برف پاک کن ماشین ها دستمال کاغذی نصب می کردند و با رانندگان حرف می زدند. دو جوان هم به سراغ ماشین من آمدند و دستمال کاغذی به برف پاک کن نصب کردند و به من یاد دادند که چطور بوق بزنم تا نوای مورد نظر آنان به گوش برسد. بوق ها منقطع ولی پشت سر هم بود.
وقتی به دبیرستان پسرم رسیدم او و همکلاسی هایش را در خیابان و جلوی درب دبیرستان دیدم که آنها هم مثل همان جوانان در خیابان، مشغول شادمانی بودند.! وقتی پسرم سوار شد از او پرسیدم:« چرا این قدر خوشحالید؟» گفت:« چون ایران در شهر ملبورن با استرالیا مساوی شد.» گفتم:« خب مساوی شدند پس این خوشحالی برای چیست»؟ با تعجب به من نگاه کرد و با هیجان مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:« یعنی شما نمی دانید که تیم ملی ایران با این بازی مساوی می تواند به جام جهانی ۱۹۹۸ فرانسه برود.؟»
من از دیدن عرق ملی در وجود پسر جوانم خیلی خوشحال شدم. ماشین را به راه انداختم و این بار با علاقه ی بیشتری به بوق زدن پرداختم و برف پاک کن ماشین هم دستمال های کاغذی را به رقص درآورد. پسرم با خوشحالی و از ته دل به بوق زدن من و رقص دستمال ها خندید و گفت:« کریم باقری و خداداد عزیزی به استرالیا گل زدند.» در مسیر خانه ماشین های بسیاری مثل ما بودند. این شادی تا نیمه شب ادامه یافت. آن شب، خیابان ها پر از صدای بوق ماشین ها، رقص دستمال ها و خنده ی مردم ایران بود. در روزگاری که خبرهای تلخی چون حصر آیت الله منتظری که صدای مردم دردمند ایران بود و حصر احمد آذری قمی که اعتراف به اشتباه خود در انتخاب علی خامنه ای به رهبری و عدم مرجعیت او کرده بود.
در زمانه ای که محدودیت های حاکمیت بر زندگی مردم سایه افکنده بود. این شادی جمعی معنایی فراتر از یک مسابقه ی فوتبال و راه یابی به جام جهانی داشت. گویی میلیون ها ایرانی برای ساعاتی ، فشارهای حاکمیت را کنار گذاشته و زیر پرچم ایران به هم پیوسته بودند. هنوز هم هرگاه صدای آن بوق های منقطع در خاطرم زنده می شود، خنده ی پسرم و شور و شوق مردم به ویژه جوانان را به یاد می آورم. شبی که یک تساوی، طعم شیرین یک پیروزی ملی را داشت.
https://t.me/Khaterate_khanom_moalem
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر