۱۴۰۵ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

از هیاهوی اسباب کشی تا گرمای همسایگی آغاز زندگی خانه

۱۹۰-از هیاهوی اسباب کشی تا گرمای همسایگی؛ آغاز زندگی در خانه ی تازه تعطیلات تابستان ۷۶ من و خانواده ام صرف اسباب کشی و جاگیر شدن در آپارتمان جدید بود. در هنگام جمع و جور اسباب و اثاثیه خواهر و شوهر خواهرم به کمک ما آمدند. یک روز که محمد و پسرها به قسمت زیر زمین رفته بودند و من و خواهرم مشغول جمع و جور لوازم داخل آشپزخانه بودیم ناگهان سر و صدایی از داخل زیر زمین شنیدیم، هر دو به سوی آن روانه شدیم و متوجه شدیم که مردها هنگام رفتن به زیر زمین درب آپارتمان را نبسته بودند و پسر کوچکم به دنبال آنها روانه شده و از چند پله ی زیر زمین به پایین افتاده است. خدا را شکر صدمه مهمی ندیده بود اما همین مسئله باعث شد که در جریان اسباب کشی دیگر تمام حواسم به پسر کوچکم باشد.!! پس از خداحافظی با همسایگان خوبمان در قلهک، به خانه ی تازه رفتیم. ما اولین کسانی بودیم که در این ساختمان ساکن شدیم. سایر شرکا پس از گذشت مدتی اعلام کردند که به خاطر دوری این مکان به محل کار همسران و مدرسه ی فرزندانشان، به اینجا نمی آیند و آپارتمان های خود را برای فروش به بنگاه املاک محل واگذار کرده اند. این در حالی بود که قسمت پارکینگ ساختمان که زیر طبقه ی ما بود در همان مدتی که من از رفتن به آنجا خودداری می کردم، نیز به واحد مسکونی تبدیل شده بود و به این ترتیب سه خانواده ی دیگر به این ساختمان می آمدند. محمد از این جریان ناراحت شد ولی به روی خودش نمی آورد.! کنار ساختمان ما زمین خالی وجود داشت که سبزه و درخت هایی خود رو روی تپه ی موجود در آن رشد کرده بودند و شاید بهمین دلیل و جهت امنیت، روی دیوار خانه، میله های آهنی عمودی نصب شده بود که نوک این میله ها دو شعبه شده و سر هر شعبه آن مثل تیرهایی که در کمان می گذارند، تیز بود.! ساختمان دو درب ورودی جهت ماشین و ساکنان داشت. حیاط بدون باغچه بود ولی درب کوچکی کف حیاط وجود داشت که با چند پله به شوفاژ خانه ختم می شد. پس از چند روز کم کم با همسایگان آشنا شدم. دلیل آشنایی با آنان، آن هم فقط ظرف چند روز این بود که وقتی با ماشین رنوی خود از مدرسه به خانه بر می گشتم دیدم که خانم های محل با چادر های گلدار، دور هم و پشت درب خانه ای نشسته و با هم گفتگو می کنند. من توقف کردم و آنها از جای خود بلند شدند و هر یک قالیچه کوچکی که زیر خود گذاشته بودند را به دست گرفتند و من ماشین را جلوی درب ماشین رو ساختمان خودمان پارک کردم و پس از پیاده شدن نزد آنها رفتم خود را معرفی کردم و از این که در محفل دوستانه آنها خللی به وجود آورده ام عذر خواهی نمودم. سه خانم مسن، دو خانم میانسال و دو خانم جوان در این محفل حضور داشتند که با خوشرویی و محبت، خود را معرفی کردند و به من خوش آمد گفتند. آنها ساکنان قدیمی محل بودند. یکی از آن دو خانم جوان، عروس خانم مسن و دیگری دختر خانم میانسال بود. یک روز که کلاس نداشتم من هم چادر نماز خود را به سر کردم و در محفل شان شرکت نمودم. یک خانم مسن و یک خانم میانسال همسرانشان سوپر مارکت در نزدیکی محل خودمان داشتند. یک خانم مسن هم همسرش فوت شده بود و پسر و عروسش در خانه ی او زندگی می کردند. خانمی که شوهرش بنگاه املاک داشت خانه شان از کوچه ی ما شروع می شد و به کوچه ی بالایی می رسید.در اصل سه خانه قدیمی ساز متصل به هم داشتند که درب های دو خانه در کوچه ای که تماماً پله بود و کوچه ی ما را به کوچه ی پشتی وصل می کرد، باز می شد و درب خانه ی سوم در کوچه پشت ساختمان ما بود.!! در خانه ی اول پسر، عروس و نوه هایش و در خانه ی دوم دختر، داماد و نوه هایش زندگی می کردند و خودش در خانه ی سوم بود. این همسایگان، من را به مراسمی مثل روضه و سفره نذری دعوت می کردند و کم کم دوستی به وجود آمده به دید و بازدید عید و مهمانی ختم شد. خانه ی جدید ما فقط دیوار و سقف نبود؛ با مهر همسایگان، کم کم به مأمنی از دوستی و خاطره بدل شد. https://t.me/Khaterate_khanom_moalem

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر