۱۴۰۴ اسفند ۱۴, پنجشنبه

خاطرات خانم‌ ۱۸۷ سفر یک خانوتده فرهنگی

۱۸۶- سفر نوروزی یک خانواده فرهنگی دراسفند ماه ۷۵ پسر بزرگم به همراه همکلاسی هایش توسط دبیرستان او برای اجرای گردش علمی با اتوبوس به اصفهان رفت. او در بازگشت گفت:« ما را به دیدن کارخانه ی ذوب آهن اصفهان بردند و تا کوره ذوب آهن را هم به ما نشان دادند‌.» این دبیرستان جزو مدارس «شاهد» منطقه ی سه تهران بود و از امکانات نسبتا خوبی مثل آزمایشگاه و سالن کامپیوتر و زمین بازی برخوردار بود. طبق معمول هر سال با تعطیلی مدارس از ۲۶ اسفند ماه برای تعطیلات عید نوروز راهی مشهد شدیم. مثل همیشه از غروب به هر شهری که می رسیدیم با پرداخت کمی پول به اداره آموزش و پرورش آن شهر، کلاسی از یک مدرسه را می گرفتیم و شب را در آنجا به صبح می رساندیم. صبح پس از صرف صبحانه، دوباره راه می افتادیم. در مسیر رفتن، در شهر سبزوار گشتی زدیم و در منطقه ی شادیاخ شهر نیشابور از آرامگاه خیام و عطار، شاعران بزرگ ایران و کمال الملک نقاش برجسته ی ایران بازدید کردیم. کلاس مدارسی که در آن ساکن می شدیم، معمولا یا میز و نیمکت ها را در انتهای کلاس روی هم انبار کرده و یا در گوشه ای از حیاط مدرسه گذاشته بودند. در قسمتی از کف کلاس گلیمی پهن بود و در راهرو مدرسه یک یخچال و یک چراغ خوراک پزی برای استفاده ی عموم قرار داده بودند. ما لوازم مختصری را با خود می بردیم که آنها را در صندوق عقب و روی سقف ماشین قرار می دادیم. به این ترتیب هزینه ی مسافرت برای یک خانواده ی پنج نفره ی فرهنگی، کاهش می یافت. معمولا پسرها در بستن یا باز کردن بارهای روی سقف و صندوق عقب ماشین و حمل آنها به پدرشان کمک می کردند. سرانجام پس از حدود سه روز به مشهد رسیدیم. آنجا هم باز در مدرسه و کلاسی مستقر شدیم و چون سال‌های گذشته هنگام سال تحویل در یکی از صحن های امام رضا نشستیم و وقتی سال تحویل شد شاهد نقاره زدن خادمان امام رضا در پشت بام حرم و تبریک مردم به یکدیگر بودیم. هنگام سال تحویل روز پنجشنبه ۳۰/ ۱۲/ ۷۵ ساعت ۵ و ۲۴ دقیقه ی بعد از ظهر بود سال ۷۵ سال کبیسه بود و فردا اول فروردین سال ۷۶ می شد. سه روز در مشهد ماندیم. اماکن دیدنی مثل موزه آستان قدس رضوی، آرامگاه نادرشاه افشار در مشهد و آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی را در طوس بازدید کردیم و سپس راهی جنوب شدیم. چند روز باقیمانده از تعطیلات نوروز را در اهواز، بهبهان و خرمشهر سپری کردیم. آنچه که ما را در شهر خرمشهر بسیار ناراحت کرد دیدن ویرانی هایی از دوران جنگ بود که با گذشت ۸ سال از پایان جنگ هنوز به چشم می خورد.!! این سفرها برای ما فقط جا به جایی از شهری به شهر دیگر نبود؛ نوعی درس زندگی بود، در دل جاده ها و کلاس های ساده ی مدرسه هایی که شب ها پناه‌ مان می شدند. فرزندان مان در کنار بازدید از آرامگاه خیام و عطار نیشابوری و کمال الملک، یا قدم زدن در کنار آرامگاه نادرشاه افشار و آرامگاه فردوسی فقط تاریخ و هنر را نمی دیدند؛ با لایه های عمیق تری از هویت این سرزمین نیز آشنا می شدند. اما در کنار این همه شکوه، تصویر دیوارهای زخمی خرمشهر، شهری که در ۸ سال جنگ تحمیلی، خود و مردمش رنج بسیار دیدند و قهرمانانه ایستادگی کردند، از یکی از دوستانی که در « ستاد بازسازی خرمشهر »کار می کرد پرسیدیم:« چرا بازسازی خرمشهر این چنین کند و فراموش کارانه پیش می رود.؟او گفت:«دزدی های کلانی در این ستاد صورت می گیرد.»!! ما فرهنگیان با کمترین امکانات سفر می کردیم تا شادی بیافرینیم اما آیا سهم ما از آموزش و پرورش، فقط قناعت و سازگاری است؟ مدارسی که پناه ما بودند، خود چه اندازه از توجه و رسیدگی بهره داشتند.؟ آیا در طول سال تحصیلی مامن امید و آینده بودند؟ یا باید همچنان در انتظار روزی باشیم که شأن فرهنگ و آموزش، نه در شعار، که در عمل پاس داشته شود. https://t.me/Khaterate_khanom_moalem

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر