۱۴۰۴ اسفند ۱۸, دوشنبه

در جصار شب

در حصارِ شب دغدغه‌ی نان نیست فقط در رگِ جاریِ شهر خونِ فریادِ فروخفته‌ی کسانی‌ست که در بندِ شب‌اند؛ آرزویِ همه‌ی مردمِ بیدارِ زمین: «رستنِ مرغان است...» باید از روشنیِ آگاهی، بذری افشاند به هر کوی و گذر نامشان را بر لب رازِ زندانشان را برملا باید کرد. باید این پرده‌ی ابهام درید تا که لرزد تنِ دیوار از این موجِ بلند تا که از هیبتِ افکارِ عمومی، ناچار بگشاید درِ این قلعه‌ی سرد. و بدانید که در این طوفان پشتوان، قامتِ لرزانِ زنی‌ست یا که چشمانِ پر از منتظرِ فرزندی... خانواده، ستونِ خیمه‌ی این فریاد است مگذارید که در خلوتِ خود پیر شوند مگذارید که این سکوتِ سنگینِ زمان سرنوشتِ همه‌ را بنویسد. صدایشان باشید! که سکوت، تبرِ ریشه‌یِ آزادیِ ماست... بر لبت فوت مکن شعله‌ی آگاهی را شب از این نورِ من و تو، ترسان است ۱۸‌‌‌ اسفند ۱۴۰۴.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر